
قاتل واقعی امام حسین علیه السلام
نون حلال سیری چند؟
گفتارهای معنوی استاد طاهرزاده
***.:.لینک تصاویر کانون.:.***
تهاجم فرهنگی
تفحص در سرزمین ملائک
دانلود کتاب هاوجزوات استاد طاهرزاده
پیام های فاطمه(س)درباره ولایت
چه كنیم گناه نكنم؟!
اگر میخوای توبه کنی؛ بسم الله!!
سلسله مباحث تربیتی آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی
ماه شعبان وفرصتی دوباره...
از سلمان رشدی تا اهانت به قرآن کریم
استاد طاهر زاده کیست؟
داستانهايي از زندگاني رهبر فرزانه انقلاب
برگی از زندگی بزرگان علم وفقاهت
عيدقربان نماد قرباني نفس
اعلام هویت توسط یک شهید گمنام...
این ذکر را 9بار بگو و به 9 نفر بفرست...
شب قدر
زینب بزرگ همچون خدیجه...
اسکار و احمدی روشن!
خبرهای فرهنگی کانون فرهنگی امام خمینی (ره)
دانشگاه اسلامی!!!
انتظار موعود
در باغ شهادت ...
امام رضا (ع)
گسترش سالن مطالعه وکتابخانه عمومی کانون
می خوای بدونی چه جور آدمی هستی؟
غدیر چشمه آغازین سیراب بشریت
کرامات ائمه اطهار(علیهم السلام)
سوگواری بزرگ شب های آسمانی
غزه آزمایشی بر عاشورایی بودن ما
ماه محرم؛يكي ديگر از ماه هاي خود سازي
شما چقدر به تقویت اسرائیل وصهیونیزم کمک کرده اید!!
گرامیداشت ایام الله دهه مبارک فجر
تصاویری ازراهپیمایی با شکوه 22بهمن
نامه ای به دوکوهه ...
ارزشهای وبلاگی- وبلاگ های ارزشی
سید مرتضی آوینی
راهیان نور
حضرت زهرا (س)
فرهنگ ایثاروشهادت
اندرز های اخلاقی
اين الرجبيون..؟ ( در فضیلت ماه رجب)
مراسم معنوی اعتکاف
رمضان ماه رحمت ومغفرت
براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
این وبگاه متعلق به کانون فرهنگی هنری امام خمینی(ره)مسجد حجتیه شهرستان فلاورجان می باشد وجایگاهی است در جهت نشر مطالب فرهنگی مذهبی .
چند روز مانده بود که برود جبهه به او گفتم: پسرم بیا ازدواج کن، من می خواهم که نشانی خانه ات را داشته باشم، چادرم را بندازم روی سرم، بیایم در خانه ات، در بزنم.

خانم زهرا مستمند نیازمند، مادر «شهید اردشیر رحمانی» فرمانده گردان ضد زره «لشکر 25 کربلا» نیز یکی از شیر زنانی است که در مورد فرزند شهیدش می گوید:
روز تولد اردشیر در منزل تنها بودم، روز 26 بهمن سال 1340 اردشیر به دنیا آمد، از همان دوران کودکی، حسی عجیبی به اردشیر داشتم، اما قادر به بیان کیفیات روحی خود نیستم.
کودکی اش با هوش و پر جنب وجوش، در چشم بهم زدنی، جوانی شد رعنا و اهل معرفت و دانش و نیایش، جوری که حس می کردم دارد جلوتر از زمان خودش پرواز می کند.
آقا مهدی پدر اردشیر، «کبوتر سفید» صدای اش می زد. اردشیر دیپلم تجربی اش را با نمرات عالی از دبیرستان آزادگان رشت گرفت.
در حوادث قبل از انقلاب آنچنان فعال بود که ساواک را به ستوه آورده بود. انقلاب هم که پیروز شد، همچنان در عرصه مبارزاتی فعال بود. پدر اردشیر کارمند مخابرات رشت بود و از جهتی، وضع مالی متوسطی داشتیم.
اکبر داداش بزرگ اردشیر، اصرار داشت تا اردشیر به خاطر توانمندی اش، در تحصیلات عالیه، به خارج اش کشور، مانند: هند، دانمارک، انگلیس برود و آنجا ادامه تحصیل بدهد، اما با این وصف، اردشیر وارد سپاه پاسداران شد. خیلی طول نکشید که جنگ شد و رفت جبهه.
هر چند وقت یک بار، مرخصی اجباری می آمد. اجباری یعنی وقتی تیر و ترکش که می خورد، زخمی که می شد، مجبور بود به بیمارستان برود. از آنجا که مرخص می شد، مدتی کوتاه می آمد منزل، دوران نقاهت را می گذراند. دوباره عازم جبهه می شد.

شهيد حميدرضا ملاحسنی در سال 1344 در خانوادهاي متدين و انقلابي در تهران چشم به جهان گشود و تحت تربيت مكتب عاشورايي امام خميني (ره) رشد كرد و در سن 17 سالگي عازم مناطق عملياتي حق عليه باطل شد. وي در عمليات «والفجر 4» در حالي كه 18 سال از بهار زندگياش ميگذشت به دست دشمن بعثي به شهادت رسيد و پيكر مطهرش مفقود شد.
بنا به اظهار تنها خواهر شهيد، مدتي قبل از تدفين شهداي گمنام در اين محل، هنگامي كه ايشان به زيارت قبور مطهر شهدا در بهشت زهرا (سلام الله عليها) رفته بودند، بر سر مزار شهيد «سيداحمد پلارك» حاضر شده و عكس برادرش را به همراه اين شهيد و چند رزمنده ديگر مشاهد ميكند و شهيد پلارك را به جدهاش حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) قسم ميدهند كه عنايت بفرمايند خبري از برادر مفقودش برسانند تا خانواده از چشم انتظاري درآيند. چند شب بعد از اين توسل، خواهر شهيد در رؤياي صادقه مشاهده ميكند كه شهيد حميدرضا در منطقه پونك با جمعيت زيادي در حال حركت است، وقتي علت را از ايشان جويا ميشود، ميگويد «اينها براي تشييع من آمدهاند و بنده هم به اذن خداوند همه آنها را شفاعت مي كنم».
بر اين اساس و طي تحقيقات ميداني از مراجع مربوطه مشخص شد، يكي از شهداي گمنام تدفين شده در بوستان نهجالبلاغه با عنوان پيك گروهان شهيد باهنر، گردان عمار، لشگر 27محمد رسول الله (صل الله عليه و آله) تحت فرماندهي شهيد والامقام محمد ابراهيم همت به همراه پدرش در جبهه شركت داشته است، در جريان عمليات «والفجر4» در منطقه كوهستاني پنجوين عراق، در تاريخ 12 آبان 62 مجروح و به همراه تني چند از همرزمان به دست نيروهاي بعثي افتاده است و طبق اعلام نيروهاي اطلاعاتي ايران، بعثيها مجروحين را به شهادت رسانده و در شهر «سيد صادق» عراق به خاك سپردهاند.
ایستاده بود کنار دیوار انتهای سالن و گریه می کرد. دست گرفته بود روی صورتش و اشک می ریخت. نزدیک ترین کس به سلیم، مجتبی بود و حتی موقع شهادت کنارش بود و حتی تر، جنازه اش را چند
قدمی عقب هم آورده بود، امّا تیر خورده بود توی زانویش و نتوانسته بود سلیم را بیاورد عقب و همان شد که سلیم ماند توی آن منطقه و همان گلوله هم بود که باعث شد دیگر نتواند درست راه برود و درست بنشیند.
صدای مادر سلیم همه را می سوزاند؛ حیدر را که از دیشب تا صبح روی تابوت ها را محکم کرده بود و پرچم کشیده بود، الّا تابوت سلیم را و بسیجی ها را که تا صبح روی حیاط معراج و روی پشت بام نگهبانی داده بودند و همیشه به همین بهانه یعنی نگهبانی می آمدند توی معراج و شب تا صبح کنار شهدا می ماندند و نیمه شب همه شان را می شد گوشه گوشه ی سالن معراج، میان شهدا دید که سر بر سجده داشتند؛ یا قرآن می خواندند و یا ...
حتا بچه های تفحّص هم حالا مثل همه اشک می ریختند. بندگان خدا تمام دل خوشی شان شاد کردن دل خانواده ی شهدا، به خصوص مادرهاشان بود؛ اما گریه ی مادر، دل سنگ را آب می کرد چه برسد به این جماعت که شده بودند مثل پرنده های سرگشته توی بیابان که دنبال پناهگاه می گشتند و حالا چه پناهگاهی بهتر از اینجا!؟
مادر داشت با پسرش حرف می زد و درد دل می کرد و همین همه را می سوزاند.
- چی شده سلیم، هان؟ بعد بیست سال اومدی که چی؟ اومدی دلمو بسوزونی؟
اومدی اشکمو ببینی؟ بین مادر، ببین دارم آب می شم پای این چند تکّه استخون؛ ببین دارم می میرم. »
بعد، گلایه اش را تمام کرد و لحن کلامش را عوض کرد.
- مادر؛ خوب شد اومدی. مادر فدات بشه، حالا دیگه می تونم با خیال راحت سرمو بزارم و بمیرم، خوب کردی اومدی، هر چند دیگه رفتنی ام...
کم کم مادر با پسرش خداحافظی کرد و از او جدا شد و دیگر اشک نداشت که بریزد و راستش دیگر چشم هایش سوی دیدن همان چند تکّه استخوان را هم نداشت، چه برسد به این که بخواهد اشکی بریزد.
بچّه های تفحّص انگار داشتند با تکّه های جان شان وداع می کردند، اشک می ریختند. چند ماه می شد که همه شان به تک تک این شهدا اُنس گرفته بودند. روی کفن هایشان التماس دعا نوشته بودند و هر بار نمازشان را کنار یکی خوانده بودند. همه آمدند و گریه کردند و مناجات کردند و درد دل کردند و عزاداری کردند و سینه زدند و دست آخر خداحافظی کردند، اما مجتبی همان طور چند ساعت ایستاد و گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد.
مجتبی آرام کنار تابوت نشست و اول آرام اشک می ریخت و روی کفن کوچک سلیم دست می کشید. صدای گریه ی مجتبی بلند شد و کم کم شروع کرد به حرف زدن با او.
يادداشتهاي يك شهيدزنده

دستي به شانة چپم خورد. وقتي برگشتم، كسي را نديدم. از سمت راست آمده بود و جلويم ايستاده بود. چشم در چشم كه شديم، گفت: «حاجي جون نوكرتم!» و تا به خودم جنبيدم، دو طرف صورتم را بوسيده بود و داشت با دو تا دستش سرم را پايين ميآورد تا پيشانيام را ببوسد. با دو تا چشم از حدقه در رفته نگاهش ميكردم تا بالاخره سرجايش ايستاد. گفتم: «ببخشيد به جا نياوردم!؟»
طوري برخورد ميكرد، انگار كه صد سال است با هم رفيقيم. دستم را گرفت و گفت: «اما من به جا آوردم آقا سيد!» ذهنم را فعال كرده بودم تا بگردد بلكه نشانهاي پيدا كند. آخر اين جوان خوشبرخورد با آن ريشهاي مشكي را كجا ديده بودم؟ سنش به جنگ كه نميخورد تا رفيق آن دوران باشد. توي محيطهاي بعد از جنگ هم همچين شخصي را نداشتيم.
هنوز ميگشتم، بلكه يادم بيايد و از حيرت دربيايم كه پرسيد: «پس شما با اين وضعيت جسمي و اين بدن پر از تركش، مناطق جنگي هم ميآييد؟»
خلاصه كنم.... عذر خواستم كه «من شما را بجا نياوردم» و تازه معلوم شد بندة خدا از دست اندركاران نشرية ويژه اردوهاي به سوي نور است و ما را چند سال قبل در مراسمي كه براي خاطرهگويي دعوت شده بوديم، ديده است و ....
- به چادر بچههاي نشريه رفتيم و مهمان يك چاي قند پهلو شديم. ادبيات بچهها برايم جالب بود. انگار سال 65 شده بود و كنار رزمندهها داشتيم براي عمليات كربلاي پنج آماده ميشديم ، شغل بچهها را پرسيدم. يكي دانشآموز بود، ديگري دانشجوي كامپيوتر، آن يكي مكانيك بود و ديگري طلبه و ...
روزگار، روزگار پاکی بود، هوا ناب و تازه. تنفس در آن هوا کار هر ریه ای نبود، تنها معدودی بودند که
توانایی پرواز در آن هوا را داشتند، خاکش پاک، آنچنان پاک که آب دیگر برای وضو نزدیک نمی آمد و خاک بر دست ها و صورت ها می نشست و تیمم و نماز.
هیچ کس نمی توانست در پشت خاکریز بماند مگر آنکه خاکریز را دیوار خانه اش می پنداشت، در غیر اینصورت خاکریز خود را ناامن ترین مکان ها برای او می کشد. جبهه خاکش جنبش داشت، جوشش داشت. گویی می خواست از زمین خود را بکند و با بال ارواح شهدا خود را به وطنش؛ به اصلش برساند، به کربلا، این خاک، خاک اینجا نبود که اینجا بماند. باید می رفت که رفت و چه سوزناک و غریبانه رفت...
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟
مسجدي است در تهران، خيابان ايران، كوچه شهيد فياض بخش. در محوطه اين مسجد، بنايي زيبا پنج نگين را در خود جاي داده است؛ پنج شهيد گمنام از دوران دفاعمقدس.![]()
شايد براي بعضيها باورش سخت باشد كه يكي از اين شهداي گمنام در خواب كسي آمده باشد و خود را معرفي كرده و نشاني خانواده خود را داده باشد. شايد آنها ميخواهند با اين كار حجت را بر ما تمام كنند كه ما غرق شدگان ديار ناپيداي دنيا، معناي “عند ربهم يرزقون” را بفهميم. آنجا مامن و جايگاهي است كه من و تو به راحتي ميتوانيم تا ملكوت آسمانها با آبروي آن شهيدان و دستگيري آنها صعود كنيم و راه را بيابيم. هر چه باشد، بالاخره اين واقعيت اتفاق افتاده و اين معنا در چشم خيليها روشن شده كه شهدا زندهاند و دنيا زدگاني چون ما مردهايم و هفتاد كفن در همين چند روزه دنيا پوشاندهايم.
مسجد فائق، خيابان ايران، كوچه شهيد فياضبخش
اينكه مردم اين محله، براي پنج شهيد گمنام مزار و بارگاه زيبايي ساختهاند، كاري است ستودني.
آقاي يدا... يزديزاده، ساكن روستاي كاظمآباد كرمان، مداح اهل بيت عليهمالسلام است. ميگويد در شب 22 ماه مبارك رمضان 1427 (24 مهرماه 1385) در شبكه 3 تلويزيون مراسم تشييع پيكر شهيد گمنام را ديدم و با خودم گفتم اين شهيدان اهل كجا و چه كساني هستند؟! همان شب در خواب ديدم آن پنج شهيد را تشييع ميكردند و به من گفتند تو بايد شهيد سوم را تشييع و داخل قبر دفن كني. گفتم از ميان اين همه مردم چرا من؟! بالاخره جنازه را برداشتم و داخل قبر رفتم و ديدم كه قبر مانند اتاقي بزرگ شد در كنار اتاق تختي بود. شهيد را روي تخت گذاشتم. با خود گفتم: خدايا! چه كنم؟ ديدم شهيد از جا برخاست. ترسيدم و از او دور شدم، اما دوباره برگشتم و نزديك رفتم و با شهيد صحبت و درد دل كردم. روضه قتلگاه امام حسن عليهالسلام را خواندم و سينه زدم و شهيد هم با من سينه ميزد. شهيد گفت: من يك درخواست از تو دارم، برو به روستاي خانوك، مرا آنجا به اسم حسيناكبر عربنژاد ميشناسند. از قول من به پدر و مادرم بگو من ديروز در تهران در اينجا در قبر سوم دفن شدهام.
آقاي يدا... يزديزاده در ادامه ميگويد: صبح برخاستم و نماز صبح را خواندم و در تعجب از خوابي كه ديده بودم، آن را براي همسرم تعريف كردم.
گفتم: به خانوك بروم و چه بگويم؟ بگويم شهيد حسيناكبر را در خواب ديدهام؟ مگر از من قبول ميكنند! ما خانواده فقيري هستيم. ممكن است فكر كنند اين خواب را ساختهام كه از آنها كمكي بگيرم. همسرم گفت: شما پيام شهيد را برسان، كاري نداشته باش كه آنها چه فكر ميكنند، باور ميكنند يا نميكنند.
آقاي يزديزاده ميگويد: موتور خود را برداشتم و به طرف روستاي خانوك حركت كردم. روستاي خانوك با كاظمآباد، سي كيلومتر فاصله دارد. همسرم را هم سوار كردم و با من آمد و به روستاي خانوك رسيديم. پس از جستجوي بسيار، دايي شهيد را پيدا كرديم. در همين حال پدر شهيد هم سررسيد. خود را معرفي كردم و خواب را براي آنها گفتم. آنها با تعجب به من نگاه ميكردند. ميخواستم خداحافظي كنم؛ اما آنها مرا به خانهشان دعوت كردند.
آنها مرا به خانه خود بردند و بعد از پذيرايي مختصر از من پرسيدند: در خواب صورت شهيد ما را ديدهاي، آيا يادت هست فرزند ما در خواب چه شكلي بود؟ آنگاه عكس پنج شهيد را آوردند و گفتند اينها شهيدان ما هستند، بگو كدام يك را در خواب ديدهاي؟ به عكس شهيدان نگاه كردم. پدر شهيد هم زير چشم با دقت به من نگاه ميكرد. چهره شهيدي را كه در خواب ديده بودم، در بين عكسها نديدم. بالاخره گفتم چهره شهيدي كه من در خواب ديدم در ميان اين عكسها نيست. گويا ميخواستند صداقت مرا بسنجند كه چنين روشي را به كار بستند. در مرحله دوم رفتند و يك عكس ديگر را آوردند، تا عكس را ديدم گفتم: بله، همين است. اعضاي خانواده با چشمان اشكبار براي شهيدشان صلوات فرستادند و اظهار خوشنودي و شادي ميكردند و به اين ترتيب صداقت مرا تاييد كردند. من هم خدا را شكر كردم كه پيام شهيد را رساندم. بعداز ساعتي به روستاي خود بازگشتم.
آقاي حاج حسين اسدي، همرزم شهيد و از خويشاوندان اوست كه هم اكنون با درجه سرهنگي در سپاه كرمان خدمت ميكند و مسؤول شهيدان خانوك است. او ميگويد: از آن روزي كه خواب را شنيدم، براي اطمينان بيشتر به تحقيق پرداختم. همه نشانيها با شهيد ما، حسيناكبر، تطبيق ميكرد. محل شهادت و سن شهيد همه مطابقت داشت و شهيد در منطقهاي پيدا شده بود كه لشكر كرمان در آن منطقه عمليات داشته و من نيز در آن عمليات بودم.
آقاي يزديزاده در حضور نمازگزاران مسجد فائق گفت: خدا را شكر ميكنم كه به بركت اين شهيد، بيماري من و همسرم شفا گرفت. روستاي خانوك در فاصله 56 كيلومتري كرمان، نرسيده به شهر زرند قرار دارد و پدر و مادر شهيد و اقوام او، مكرر به زيارت اين شهيد در تهران آمدهاند.
مسجدي است در تهران، خيابان ايران، كوچه شهيد فياض بخش. در محوطه اين مسجد، بنايي زيبا پنج نگين را در خود جاي داده است؛ پنج شهيد گمنام از دوران دفاعمقدس.
شايد براي بعضيها باورش سخت باشد كه يكي از اين شهداي گمنام در خواب كسي آمده باشد و خود را معرفي كرده و نشاني خانواده خود را داده باشد. شايد آنها ميخواهند با اين كار حجت را بر ما تمام كنند كه ما غرق شدگان ديار ناپيداي دنيا، معناي “عند ربهم يرزقون” را بفهميم. آنجا مامن و جايگاهي است كه من و تو به راحتي ميتوانيم تا ملكوت آسمانها با آبروي آن شهيدان و دستگيري آنها صعود كنيم و راه را بيابيم. هر چه باشد، بالاخره اين واقعيت اتفاق افتاده و اين معنا در چشم خيليها روشن شده كه شهدا زندهاند و دنيا زدگاني چون ما مردهايم و هفتاد كفن در همين چند روزه دنيا پوشاندهايم.
مسجد فائق، خيابان ايران، كوچه شهيد فياضبخش
اينكه مردم اين محله، براي پنج شهيد گمنام مزار و بارگاه زيبايي ساختهاند، كاري است ستودني.
آقاي يدا... يزديزاده، ساكن روستاي كاظمآباد كرمان، مداح اهل بيت عليهمالسلام است. ميگويد در شب 22 ماه مبارك رمضان 1427 (24 مهرماه 1385) در شبكه 3 تلويزيون مراسم تشييع پيكر شهيد گمنام را ديدم و با خودم گفتم اين شهيدان اهل كجا و چه كساني هستند؟! همان شب در خواب ديدم آن پنج شهيد را تشييع ميكردند و به من گفتند تو بايد شهيد سوم را تشييع و داخل قبر دفن كني. گفتم از ميان اين همه مردم چرا من؟! بالاخره جنازه را برداشتم و داخل قبر رفتم و ديدم كه قبر مانند اتاقي بزرگ شد در كنار اتاق تختي بود. شهيد را روي تخت گذاشتم. با خود گفتم: خدايا! چه كنم؟ ديدم شهيد از جا برخاست. ترسيدم و از او دور شدم، اما دوباره برگشتم و نزديك رفتم و با شهيد صحبت و درد دل كردم. روضه قتلگاه امام حسن عليهالسلام را خواندم و سينه زدم و شهيد هم با من سينه ميزد. شهيد گفت: من يك درخواست از تو دارم، برو به روستاي خانوك، مرا آنجا به اسم حسيناكبر عربنژاد ميشناسند. از قول من به پدر و مادرم بگو من ديروز در تهران در اينجا در قبر سوم دفن شدهام.
آقاي يدا... يزديزاده در ادامه ميگويد: صبح برخاستم و نماز صبح را خواندم و در تعجب از خوابي كه ديده بودم، آن را براي همسرم تعريف كردم.
گفتم: به خانوك بروم و چه بگويم؟ بگويم شهيد حسيناكبر را در خواب ديدهام؟ مگر از من قبول ميكنند! ما خانواده فقيري هستيم. ممكن است فكر كنند اين خواب را ساختهام كه از آنها كمكي بگيرم. همسرم گفت: شما پيام شهيد را برسان، كاري نداشته باش كه آنها چه فكر ميكنند، باور ميكنند يا نميكنند.
آقاي يزديزاده ميگويد: موتور خود را برداشتم و به طرف روستاي خانوك حركت كردم. روستاي خانوك با كاظمآباد، سي كيلومتر فاصله دارد. همسرم را هم سوار كردم و با من آمد و به روستاي خانوك رسيديم. پس از جستجوي بسيار، دايي شهيد را پيدا كرديم. در همين حال پدر شهيد هم سررسيد. خود را معرفي كردم و خواب را براي آنها گفتم. آنها با تعجب به من نگاه ميكردند. ميخواستم خداحافظي كنم؛ اما آنها مرا به خانهشان دعوت كردند.
آنها مرا به خانه خود بردند و بعد از پذيرايي مختصر از من پرسيدند: در خواب صورت شهيد ما را ديدهاي، آيا يادت هست فرزند ما در خواب چه شكلي بود؟ آنگاه عكس پنج شهيد را آوردند و گفتند اينها شهيدان ما هستند، بگو كدام يك را در خواب ديدهاي؟ به عكس شهيدان نگاه كردم. پدر شهيد هم زير چشم با دقت به من نگاه ميكرد. چهره شهيدي را كه در خواب ديده بودم، در بين عكسها نديدم. بالاخره گفتم چهره شهيدي كه من در خواب ديدم در ميان اين عكسها نيست. گويا ميخواستند صداقت مرا بسنجند كه چنين روشي را به كار بستند. در مرحله دوم رفتند و يك عكس ديگر را آوردند، تا عكس را ديدم گفتم: بله، همين است. اعضاي خانواده با چشمان اشكبار براي شهيدشان صلوات فرستادند و اظهار خوشنودي و شادي ميكردند و به اين ترتيب صداقت مرا تاييد كردند. من هم خدا را شكر كردم كه پيام شهيد را رساندم. بعداز ساعتي به روستاي خود بازگشتم.
آقاي حاج حسين اسدي، همرزم شهيد و از خويشاوندان اوست كه هم اكنون با درجه سرهنگي در سپاه كرمان خدمت ميكند و مسؤول شهيدان خانوك است. او ميگويد: از آن روزي كه خواب را شنيدم، براي اطمينان بيشتر به تحقيق پرداختم. همه نشانيها با شهيد ما، حسيناكبر، تطبيق ميكرد. محل شهادت و سن شهيد همه مطابقت داشت و شهيد در منطقهاي پيدا شده بود كه لشكر كرمان در آن منطقه عمليات داشته و من نيز در آن عمليات بودم.
آقاي يزديزاده در حضور نمازگزاران مسجد فائق گفت: خدا را شكر ميكنم كه به بركت اين شهيد، بيماري من و همسرم شفا گرفت. روستاي خانوك در فاصله 56 كيلومتري كرمان، نرسيده به شهر زرند قرار دارد و پدر و مادر شهيد و اقوام او، مكرر به زيارت اين شهيد در تهران آمدهاند.
تبلور عفت در زندگی حضرت زهرا(س)
سه کلید طلایی تقویت ترس از خدا...
حجاب یادگار فاطمه...
آقای فرهادی به شما "اسکار" دادند و "احمدی روشن" را از ما گرفتند...
زینب بزرگ همچون خدیجه...
غیبت پشت سر مسئولین
جغرافیای تولید علم دنیا در حال تغییر است!!
شهیدی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت!!
سو گواری بزرگ شب های آسمانی (محرم 1390)
عزاداری واقعی چیست ؟و عزادار واقعی کیست ؟
چه كنیم گناه نكنم؟!
طلیعه نور هدایت (ویژه ولادت حضرت امام رضا علیه السلام)
وقتي تب رأي به خليج فارس داغمان ميکند!!!
شب قدر چه درخواستی کنیم؟
روزه عامل باز دارنده از گناه

