
قاتل واقعی امام حسین علیه السلام
نون حلال سیری چند؟
گفتارهای معنوی استاد طاهرزاده
***.:.لینک تصاویر کانون.:.***
تهاجم فرهنگی
تفحص در سرزمین ملائک
دانلود کتاب هاوجزوات استاد طاهرزاده
پیام های فاطمه(س)درباره ولایت
چه كنیم گناه نكنم؟!
اگر میخوای توبه کنی؛ بسم الله!!
سلسله مباحث تربیتی آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی
ماه شعبان وفرصتی دوباره...
از سلمان رشدی تا اهانت به قرآن کریم
استاد طاهر زاده کیست؟
داستانهايي از زندگاني رهبر فرزانه انقلاب
برگی از زندگی بزرگان علم وفقاهت
عيدقربان نماد قرباني نفس
اعلام هویت توسط یک شهید گمنام...
این ذکر را 9بار بگو و به 9 نفر بفرست...
شب قدر
زینب بزرگ همچون خدیجه...
اسکار و احمدی روشن!
خبرهای فرهنگی کانون فرهنگی امام خمینی (ره)
دانشگاه اسلامی!!!
انتظار موعود
در باغ شهادت ...
امام رضا (ع)
گسترش سالن مطالعه وکتابخانه عمومی کانون
می خوای بدونی چه جور آدمی هستی؟
غدیر چشمه آغازین سیراب بشریت
کرامات ائمه اطهار(علیهم السلام)
سوگواری بزرگ شب های آسمانی
غزه آزمایشی بر عاشورایی بودن ما
ماه محرم؛يكي ديگر از ماه هاي خود سازي
شما چقدر به تقویت اسرائیل وصهیونیزم کمک کرده اید!!
گرامیداشت ایام الله دهه مبارک فجر
تصاویری ازراهپیمایی با شکوه 22بهمن
نامه ای به دوکوهه ...
ارزشهای وبلاگی- وبلاگ های ارزشی
سید مرتضی آوینی
راهیان نور
حضرت زهرا (س)
فرهنگ ایثاروشهادت
اندرز های اخلاقی
اين الرجبيون..؟ ( در فضیلت ماه رجب)
مراسم معنوی اعتکاف
رمضان ماه رحمت ومغفرت
براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
این وبگاه متعلق به کانون فرهنگی هنری امام خمینی(ره)مسجد حجتیه شهرستان فلاورجان می باشد وجایگاهی است در جهت نشر مطالب فرهنگی مذهبی .
چند روز مانده بود که برود جبهه به او گفتم: پسرم بیا ازدواج کن، من می خواهم که نشانی خانه ات را داشته باشم، چادرم را بندازم روی سرم، بیایم در خانه ات، در بزنم.

خانم زهرا مستمند نیازمند، مادر «شهید اردشیر رحمانی» فرمانده گردان ضد زره «لشکر 25 کربلا» نیز یکی از شیر زنانی است که در مورد فرزند شهیدش می گوید:
روز تولد اردشیر در منزل تنها بودم، روز 26 بهمن سال 1340 اردشیر به دنیا آمد، از همان دوران کودکی، حسی عجیبی به اردشیر داشتم، اما قادر به بیان کیفیات روحی خود نیستم.
کودکی اش با هوش و پر جنب وجوش، در چشم بهم زدنی، جوانی شد رعنا و اهل معرفت و دانش و نیایش، جوری که حس می کردم دارد جلوتر از زمان خودش پرواز می کند.
آقا مهدی پدر اردشیر، «کبوتر سفید» صدای اش می زد. اردشیر دیپلم تجربی اش را با نمرات عالی از دبیرستان آزادگان رشت گرفت.
در حوادث قبل از انقلاب آنچنان فعال بود که ساواک را به ستوه آورده بود. انقلاب هم که پیروز شد، همچنان در عرصه مبارزاتی فعال بود. پدر اردشیر کارمند مخابرات رشت بود و از جهتی، وضع مالی متوسطی داشتیم.
اکبر داداش بزرگ اردشیر، اصرار داشت تا اردشیر به خاطر توانمندی اش، در تحصیلات عالیه، به خارج اش کشور، مانند: هند، دانمارک، انگلیس برود و آنجا ادامه تحصیل بدهد، اما با این وصف، اردشیر وارد سپاه پاسداران شد. خیلی طول نکشید که جنگ شد و رفت جبهه.
هر چند وقت یک بار، مرخصی اجباری می آمد. اجباری یعنی وقتی تیر و ترکش که می خورد، زخمی که می شد، مجبور بود به بیمارستان برود. از آنجا که مرخص می شد، مدتی کوتاه می آمد منزل، دوران نقاهت را می گذراند. دوباره عازم جبهه می شد.

شهيد حميدرضا ملاحسنی در سال 1344 در خانوادهاي متدين و انقلابي در تهران چشم به جهان گشود و تحت تربيت مكتب عاشورايي امام خميني (ره) رشد كرد و در سن 17 سالگي عازم مناطق عملياتي حق عليه باطل شد. وي در عمليات «والفجر 4» در حالي كه 18 سال از بهار زندگياش ميگذشت به دست دشمن بعثي به شهادت رسيد و پيكر مطهرش مفقود شد.
بنا به اظهار تنها خواهر شهيد، مدتي قبل از تدفين شهداي گمنام در اين محل، هنگامي كه ايشان به زيارت قبور مطهر شهدا در بهشت زهرا (سلام الله عليها) رفته بودند، بر سر مزار شهيد «سيداحمد پلارك» حاضر شده و عكس برادرش را به همراه اين شهيد و چند رزمنده ديگر مشاهد ميكند و شهيد پلارك را به جدهاش حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) قسم ميدهند كه عنايت بفرمايند خبري از برادر مفقودش برسانند تا خانواده از چشم انتظاري درآيند. چند شب بعد از اين توسل، خواهر شهيد در رؤياي صادقه مشاهده ميكند كه شهيد حميدرضا در منطقه پونك با جمعيت زيادي در حال حركت است، وقتي علت را از ايشان جويا ميشود، ميگويد «اينها براي تشييع من آمدهاند و بنده هم به اذن خداوند همه آنها را شفاعت مي كنم».
بر اين اساس و طي تحقيقات ميداني از مراجع مربوطه مشخص شد، يكي از شهداي گمنام تدفين شده در بوستان نهجالبلاغه با عنوان پيك گروهان شهيد باهنر، گردان عمار، لشگر 27محمد رسول الله (صل الله عليه و آله) تحت فرماندهي شهيد والامقام محمد ابراهيم همت به همراه پدرش در جبهه شركت داشته است، در جريان عمليات «والفجر4» در منطقه كوهستاني پنجوين عراق، در تاريخ 12 آبان 62 مجروح و به همراه تني چند از همرزمان به دست نيروهاي بعثي افتاده است و طبق اعلام نيروهاي اطلاعاتي ايران، بعثيها مجروحين را به شهادت رسانده و در شهر «سيد صادق» عراق به خاك سپردهاند.
ایستاده بود کنار دیوار انتهای سالن و گریه می کرد. دست گرفته بود روی صورتش و اشک می ریخت. نزدیک ترین کس به سلیم، مجتبی بود و حتی موقع شهادت کنارش بود و حتی تر، جنازه اش را چند
قدمی عقب هم آورده بود، امّا تیر خورده بود توی زانویش و نتوانسته بود سلیم را بیاورد عقب و همان شد که سلیم ماند توی آن منطقه و همان گلوله هم بود که باعث شد دیگر نتواند درست راه برود و درست بنشیند.
صدای مادر سلیم همه را می سوزاند؛ حیدر را که از دیشب تا صبح روی تابوت ها را محکم کرده بود و پرچم کشیده بود، الّا تابوت سلیم را و بسیجی ها را که تا صبح روی حیاط معراج و روی پشت بام نگهبانی داده بودند و همیشه به همین بهانه یعنی نگهبانی می آمدند توی معراج و شب تا صبح کنار شهدا می ماندند و نیمه شب همه شان را می شد گوشه گوشه ی سالن معراج، میان شهدا دید که سر بر سجده داشتند؛ یا قرآن می خواندند و یا ...
حتا بچه های تفحّص هم حالا مثل همه اشک می ریختند. بندگان خدا تمام دل خوشی شان شاد کردن دل خانواده ی شهدا، به خصوص مادرهاشان بود؛ اما گریه ی مادر، دل سنگ را آب می کرد چه برسد به این جماعت که شده بودند مثل پرنده های سرگشته توی بیابان که دنبال پناهگاه می گشتند و حالا چه پناهگاهی بهتر از اینجا!؟
مادر داشت با پسرش حرف می زد و درد دل می کرد و همین همه را می سوزاند.
- چی شده سلیم، هان؟ بعد بیست سال اومدی که چی؟ اومدی دلمو بسوزونی؟
اومدی اشکمو ببینی؟ بین مادر، ببین دارم آب می شم پای این چند تکّه استخون؛ ببین دارم می میرم. »
بعد، گلایه اش را تمام کرد و لحن کلامش را عوض کرد.
- مادر؛ خوب شد اومدی. مادر فدات بشه، حالا دیگه می تونم با خیال راحت سرمو بزارم و بمیرم، خوب کردی اومدی، هر چند دیگه رفتنی ام...
کم کم مادر با پسرش خداحافظی کرد و از او جدا شد و دیگر اشک نداشت که بریزد و راستش دیگر چشم هایش سوی دیدن همان چند تکّه استخوان را هم نداشت، چه برسد به این که بخواهد اشکی بریزد.
بچّه های تفحّص انگار داشتند با تکّه های جان شان وداع می کردند، اشک می ریختند. چند ماه می شد که همه شان به تک تک این شهدا اُنس گرفته بودند. روی کفن هایشان التماس دعا نوشته بودند و هر بار نمازشان را کنار یکی خوانده بودند. همه آمدند و گریه کردند و مناجات کردند و درد دل کردند و عزاداری کردند و سینه زدند و دست آخر خداحافظی کردند، اما مجتبی همان طور چند ساعت ایستاد و گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد.
مجتبی آرام کنار تابوت نشست و اول آرام اشک می ریخت و روی کفن کوچک سلیم دست می کشید. صدای گریه ی مجتبی بلند شد و کم کم شروع کرد به حرف زدن با او.
چند روز مانده بود به محرم.
بی سیم زدند كلیة شهدای تفحص شده را تحویل معراج شهدای اهواز بدهید. حسابی حالمان گرفته شد. میخواستیم محرم امسال را با شهدای شرهانی صفا كنیم.
روز اوّل محرم بعد از خوردن صبحانه مسئول گروه گفت: « حتماً ما لیاقت ضیافت شهدا را نداشتیم. اما از همین امروز با توسل به سیدالشهداء(ع) و توكل به خدا كار را دوباره شروع میكنیم . شاید خدا عنایتی به این دلهای شكسته بكند.» 
بیل مكانیكی شروع به كار كرد. چند دقیقه نگذشته بود كه صدای تكبیر بچهها به آسمان رفت.
پس از ده دقیقه كار، شهید پیدا شد. شهید پر بركتی بود چند روز بعد هم شهید پیدا كردیم. معراج دوباره پر از شهید شد. بچّهها جان گرفتند.
جنگ تحمیلی فرصتی بود که خیل عظیم ملت ایران نهایت استفاده را از آن بردند و عده ای نیز بی تفاوت از کنار آن گذشتند.
فرصتی برای خود سازی و فرصتی برای گذشتن و چشم پوشی کردن از لذات دنیوی و نفس کشیدن در فضایی که عطر محمدی (ص) را بدون هر گونه گزافه گویی می توان احساس کرد. فرصتی که همه مردم دنیا حسرت آنی از آن را دارند.
بیان بعضی ها آرزو ها و خواسته ها گاه سخت و غیرممکن به نظر میرسد ولی فکر نمی کنم صحبت از انسانهایی که در کنار ما پرورش یافته اند و به نحوی با ما در ارتباط بوده اند خیلی دور از ذهن باشد. 
زیباترین و پر افتخار ترین تاریخ بشر در میان گلوله ها و غرش توپ ها شکل گرفت جایی که هیچکس در مخیله اش هم نمی گنجید .
براستی...
امروز کجاست آنکه:
-برای کشورش و آزادی و آزادگی آن به سان مردان آن روزگار پایداری کند؟
- چشم بر لبخند و آوای معصومانه کودکش بربندد، او را از آغوش گرم خود جدا کند و در برابر نگاه های معصومانه اش خودداری کند؟
-در چشم های کودک خود تمام کودکان ایران را ببیند و برای رهایی جمع ، فردی را که جگر گوشه اوست در نظر نگیرد؟
چه کسی می تواندآرامش و راحتی یک زندگی بی دغدغه را با سیل هیاهوی جنگ عوض کند؟
يادداشتهاي يك شهيدزنده

دستي به شانة چپم خورد. وقتي برگشتم، كسي را نديدم. از سمت راست آمده بود و جلويم ايستاده بود. چشم در چشم كه شديم، گفت: «حاجي جون نوكرتم!» و تا به خودم جنبيدم، دو طرف صورتم را بوسيده بود و داشت با دو تا دستش سرم را پايين ميآورد تا پيشانيام را ببوسد. با دو تا چشم از حدقه در رفته نگاهش ميكردم تا بالاخره سرجايش ايستاد. گفتم: «ببخشيد به جا نياوردم!؟»
طوري برخورد ميكرد، انگار كه صد سال است با هم رفيقيم. دستم را گرفت و گفت: «اما من به جا آوردم آقا سيد!» ذهنم را فعال كرده بودم تا بگردد بلكه نشانهاي پيدا كند. آخر اين جوان خوشبرخورد با آن ريشهاي مشكي را كجا ديده بودم؟ سنش به جنگ كه نميخورد تا رفيق آن دوران باشد. توي محيطهاي بعد از جنگ هم همچين شخصي را نداشتيم.
هنوز ميگشتم، بلكه يادم بيايد و از حيرت دربيايم كه پرسيد: «پس شما با اين وضعيت جسمي و اين بدن پر از تركش، مناطق جنگي هم ميآييد؟»
خلاصه كنم.... عذر خواستم كه «من شما را بجا نياوردم» و تازه معلوم شد بندة خدا از دست اندركاران نشرية ويژه اردوهاي به سوي نور است و ما را چند سال قبل در مراسمي كه براي خاطرهگويي دعوت شده بوديم، ديده است و ....
- به چادر بچههاي نشريه رفتيم و مهمان يك چاي قند پهلو شديم. ادبيات بچهها برايم جالب بود. انگار سال 65 شده بود و كنار رزمندهها داشتيم براي عمليات كربلاي پنج آماده ميشديم ، شغل بچهها را پرسيدم. يكي دانشآموز بود، ديگري دانشجوي كامپيوتر، آن يكي مكانيك بود و ديگري طلبه و ...
روزگار، روزگار پاکی بود، هوا ناب و تازه. تنفس در آن هوا کار هر ریه ای نبود، تنها معدودی بودند که
توانایی پرواز در آن هوا را داشتند، خاکش پاک، آنچنان پاک که آب دیگر برای وضو نزدیک نمی آمد و خاک بر دست ها و صورت ها می نشست و تیمم و نماز.
هیچ کس نمی توانست در پشت خاکریز بماند مگر آنکه خاکریز را دیوار خانه اش می پنداشت، در غیر اینصورت خاکریز خود را ناامن ترین مکان ها برای او می کشد. جبهه خاکش جنبش داشت، جوشش داشت. گویی می خواست از زمین خود را بکند و با بال ارواح شهدا خود را به وطنش؛ به اصلش برساند، به کربلا، این خاک، خاک اینجا نبود که اینجا بماند. باید می رفت که رفت و چه سوزناک و غریبانه رفت...
با گذشت قریب به دودهه ازپایان جنگ تحمیلی،همواره شاهد اظهار نظرهای گوناگون وچند وجهی درمورد زوایای مختلف دفاع مقدس بوده ایم.
اظهار نظرهایی که در برخی موارد مغایر با اصول وارزش های دفاع مقدس وسیره وآرمان امام (ره)وشهدای گرانقدر جنگ تحمیلی می باشد.
برخی از این نوع اظهار نظرها بصورت غیر کارشناسی وبدون توجه به ابعاد مختلف دفاع مقدس بوده وپاره ای از آنها نیز از سوی طیف هایی با تفکرات خاص ومنشعب ازجناح های سیاسی مشخص است که با اهداف ازپیش تعیین شده وبا هدایت گروه های معاند نظام از آن سوی مرزها صورت می گیرد.
این اظهارات که گاها"دررسانه ملی نیز منعکس می شود ،این باردرویژه برنامه ای با عنوان «راه»وبا موضوعیت راهیان نورطی هفته گذشته ازسیما ی جمهوری اسلامی انعکاس یافت.
در این برنامه که حوالی ساعت بیست ودو وچهل دقیقه شامگاه 17 فروردین ماه ازشبکه اول سیما پخش می شد،دوتن از مجریان جوان سیما،با حضور در یادمان ها ومناطق عملیاتی دفاع مقدس،به تهیه گزارش واجرای برنامه می پرداختند.

در طول برنامه مذکور،مجریان جوان این شبکه ضمن تأکید بر کمبود امکانات رفاهی دریادمان ها،به جایگاه مناسب این مناطق درجهت جذب گردشگران خارجی وتوسعه گردشگری جنگ اشاره کرده وایجاد فضاهای طبیعی !!،احیاء نقاط گردشگری پیش ازجنگ ،وتهیه امکانات رفاهی برای عموم رااز راه های توسعه صنعت گردشگری!! واستفاده مناسب از فرصت اقتصادی این مناطق!! برشمردند.
درپایان مجریان برنامه ضمن مصاحبه با یکی اززائران وابراز خشنودی ازشغل ایشان بعنوان یک بازاری!،سوالاتی را پیرامون گردشگری در این فضاء وویژگی های اقتصادی این صنعت درمناطق جنگی!! مطرح نمودند.
ازدیگر نکات قابل تأمل این برنامه ،انتهای تیتراژ پایانی با جمله ی «تهیه شده در گروه اقتصاد شبکه اول سیما» وپست الکترونیکی با عنوان علم اقتصاد بود که اعجاب وحیرت مخاطب را از تهیه برنامه ی اقتصادی در یادمان های پاک دفاع مقدس برمی انگیخت.
ن پ:الهم الجعل عواقب امورنا خیرا
تبلور عفت در زندگی حضرت زهرا(س)
سه کلید طلایی تقویت ترس از خدا...
حجاب یادگار فاطمه...
آقای فرهادی به شما "اسکار" دادند و "احمدی روشن" را از ما گرفتند...
زینب بزرگ همچون خدیجه...
غیبت پشت سر مسئولین
جغرافیای تولید علم دنیا در حال تغییر است!!
شهیدی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت!!
سو گواری بزرگ شب های آسمانی (محرم 1390)
عزاداری واقعی چیست ؟و عزادار واقعی کیست ؟
چه كنیم گناه نكنم؟!
طلیعه نور هدایت (ویژه ولادت حضرت امام رضا علیه السلام)
وقتي تب رأي به خليج فارس داغمان ميکند!!!
شب قدر چه درخواستی کنیم؟
روزه عامل باز دارنده از گناه

